نه وصلت دیده بودم کاشـکی ای گل نه هـجرانت
که جــانم در جــوانی سوخت ای جـانم به قربانت
تحمـل گفتـی و مـن هـم کـه کـردم سـال ها اما
چـقـدر آخـر تـحـمـل بـلـکه یـادت رفـتـه پـیـمــانـت
تـمنـای وصـالـم نـیـسـت عـشـق من مگیر از مـن
بـه دردت خـو گـرفـتـم نـیـسـتـم در بـنـد درمـانــت
چه شبـهایی که چون سایه خـزیدم پای قـصر تو
بـه امـیـدی که مـهـتـاب رخـت بـیــنـم در ایـوانــت
دل تـنـگـم حـریـف درد و انــدوه فـــراوان نـیـسـت
امــان ای ســنـــگــدل از درد و انـــدوه فــراوانــت
شهریار
امروز 14 فروردین است و درست یک سال از نبودنت گذشت... هنوز هم در خاطره ام خنده ی آخرین توست و اینکه از داخل تاکسی برایم دست تکان می دادی... طوری که انگار می دانستی آخرین دیدارمان بود...
چو شبنم از رخ لاله چکید و عاشق شد
زنی که سیرت پاکش شبیه حوّا بود
دوبار سیب وفا را چشید و عاشق شد
تمام بی کسی اش را شبیه یک پیله
به روی ساقه ی نسرین تنید و عاشق شد
و مرد روی لبانش که رود جاری بود
میان بستر گرمی خزید و عاشق شد
صدای خسته ی مرد و طنین درد زن
به گوش شاعر تنها رسید و عاشق شد
و زن که عطر تن او به خانه می پیچید
تمام اشک غزل را مکید و عاشق شد
مرا افسون چشمانت
دلم را سیر کرد از خود
چنان کز آتش دوری
ز عالم گشته ام بی خود
به اندوهی پر از ماتم
به سودایی پر از عصیان
و احساسی پر از نمناکی شبنم
دلم را شعله افکندی
چرا کز جور هجرانت
چنین از عشق رنجورم
و اینک در میان عام
چو آن عارف نمای خام
به عشقت مبتلا گشتم...
بریدم من ، بریدم من
هم از عالم ، هم از آدم
شدم رسوای بی همدم
ز عشق تابناک تو
ز سوز دردناک تو
تو ای تنها دلیل من
تو ای برهان بی منطق
چه راحت دام صیادی
برایم گسترانیدی
و با احساس شیرینت
طلوعی ارغوانی را
به یک شیرینی لبخند
به قلب من زدی پیوند ...
تو ای سودای بی همتا
اگرچه از تو دورم من
ولی قلبم بشارت داد
چه با من باشی و بی من
من این جمله همی گویم
"گرم یاد آوری یا نه ، من از یادت نمی کاهم"
ای نرگس مست من کجایی آخر؟
کز دوری چشم تو مرا خوابی نیست
بر می خیزم ،
و استخوان های فرو رفته در قلبم را
به شیرینی لبخند باکره ای پیوند می زنم
و حباب آرزوهایم را
در رود چشمهای دخترکی ژولیده
فوت می کنم...
استخوان های پلاسیده ام
گلویم را بسته اند
و در این غربت زهر آگین تنهایی
استعاره های حضور یک آبی رنگ
کالبدم را می نوازد
و از چرکینه های سیاه رنگ خاطرات نه چندان دور
تنها ترانه ای عقیم ،
بر سفیدی اوهام ورق خورده ام جاری می شود
شمعدانی های انتظارم ،
به زردی گراییده اند
و جاده های مخروطی
در انتهای چشمانم ، نقش بسته اند
شن های سفید
تقدیری ناخوش برایم رقم زده اند
و شن های سیاه
در حسرت چشمهای من ، در گور نشسته اند
آه ای نوای تلخ اندود زندگانی ام
در خلوت شبهای آخرم
سکوت را ارزانی قلبم کن
تا نگاه دارد ،
چشمان قهوه ای بی شرمم را...

محبوب من ،
از چشمهای تو تا حقارت من
فاصله بسیار نیست
آنسان که گل را فاصله ای با خار نیست
من ،
از کابوس هبوط تا چیدن سیب
زندگانی را ،
در پای قدیسه ای به نام عشق باخته ام
و تو ،
تمام شیرینی های عالم را
با من گذرانده ای
بهانه نیست عشق
بهانه نیست آوارگی از بهشت ،
که من تمام باکره های مقدس را
تنها به یاد تو
در پای چلیپا نهادم
و کف دست هایم را به میخ نگاهت آکنده کردم
محبوب من ،
من هر بهار با روحی مسیحایی
نشاط زندگانی را
به ارزانی نگاه فاحشه ای زنده کرده ام
تا تو را در انتهای باغ ارغوان به آغوش گیرم
ای ماورای من در اوج بودنم
دست مرا بگیر که من
از هزاره های عدم
تا معاصرهای زیستنم با تو بوده ام ...
