رزها همیشه عاشقند
بگو... (شاعر:خودم) شبها.... نیایید شبهای سیاه تو به یاد من می افتی وقتی من یه روز نباشم وقتی که تو تنهاییات از تو فکر تو جدا شم تو به یاد من می افتی وقتی که هیچی نمونده عشقی که داره میمیره خاطره هامو سوزونده تا که هستم باورم کن تو فقط مال خودم باش تو بذار که این دل من برسه به آرزوهاش تا که هستم باورم کن توی لحظه های خسته یه فکری که تا امروز پای عشق تو نشسته اگه کهنه بشه حرفام اگه بارونی بشه خیس توی چشمام که من اینجا چه قدر تنهای تنهام تا که هستم باورم کن تو فقط مال خودم باش تو بذار که این دل من برسه به آرزوهاش تا که هستم باورم کن توی لحظه های خسته یه فکری که تا امروز پای عشق تو نشسته سلام دوستان عزیزم نامه به حدی زیباست که هرچی بخونید از خوندن اون سیر نمی شوید و پی به شخصیت والای چارلی چاپلین میبرید ................ چارلی چاپلین یکی از نوابغ مسلم سینماست . او در زمانی که در اوج موفقیت بود با اونااونیل ازدواج کرد و از او صاحب 7 یا 8 بچه شد ولی فقط یکی از این بچه ها که جرالدین نام دارد استعدادبازیگری را از پدرش به ارث برده و چند سالی است که در دنیای سینما مشغول فعالیت است و اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت و افتخار زیادی رسیده و در محافل هنری روی او حساب می کنند . چند سال پیش وقتی جرالدین تازه می خواست وارد عالم هنر شود ، چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار زیبا ترین و شور انگیزترین نامه های دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به تفکر وادار می کند. ژرالدين دخترم: قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستانی شنيدنی است: با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نباید حرفی زد. داستان من به کار تو نمی اید از تو حرف بزنیم. به دنبال تو نام من است چاپلین، با همین نام چهل سال بیشتر مردم روی زمین را خنداندم و بیشتر از انچه انان خندیدند خود گریستم ژرالدين در دنيايی که تو زندگی می کنی ٬ تنها رقص و موسيقی نيست . گاه به گاه ٬ با اتوبوس ٬ با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزی يکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنان هستم ." تو یکی از آنها هستی - دخترم ، نه بیشتر ،هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند . و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگران رقص خویش بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوب می شناسم ، از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است . در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست . نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آیا بهتر از تو نمی رقصند؟ اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد . من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم .هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر . اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : " دومین سکه مال من نیست . این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ." آن شب٬ این الماس ٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط تو حتمی است . اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری . بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد . مال دوران پوشیدگی . نترس ، این ده سال ترا پیر تر
امشب امشب گونه ای دیگرم
تو می آیی؟
نمیدانم... نمیدانم
آری تو قول داده بودی که میآیی
شبی که بغض هایم پا به ماه است
مگر امشب نیست که بغض هایم پا به ماه است؟
پس چرا نمی آیی؟
می بینی؟آینه نبودنت را فریاد میزند
و دل من
و دل من در این سکوت سنگی
از داغ رخت جیغ بنفش سر میدهد
بگو
بگو که می آیی
هرقدر هم که تلخ باشی
فقط بگو که می آیی
بگو که تنها لبان تو بوسه گاه من ست
بگو که آغوش سردت هنوز در انتظار من است
گویی جهان مسطح است
پس ما بهم میرسیم
بگو که این وهم. سبز است
طاقتیم یوخدور گجلر
گلمه گاراننیخ گجلر
طاقتیم یوخدور گجلر
گوزلریم تکسن یاشیمی
دریادان چوخدور گجلر
طاقتیم یوخدور گجلر
گجلر اوزون گجلر سنسیز
سحرین عطرین نینیرم سنسیز
آغلییر قلبیم گوزلریم خسته
یاتابیلمیرم گل منی سسله
پنجره نی باغلادیم یوخو گله گوزومه
گوردیم یوخودا بختیم
آلیپ یانیپ گوزومه
اولدوزوم کوسوپ گدیپ
یل کیمین اسیپ گدیپ
آییلدیم بیر وقت گوردوم
عمرومون کسری گدیپ
گجلر اوزون گجلر سنسیز
سحرین عطرین نینیرم سنسیز
آغلییر قلبیم گوزلریم خسته
یاتابیلمیرم گل منی سسله
گلمه گاراننیخ گجلر
طاقتیم یوخدور گجلر
من طاقت ندارم شبها
نیایید شبهای سیاه
من طاقت ندارم شبها
چشمهایم اگر بریزی اشکهایم
از دریا ها بیشتر است شبها
من طاقت ندارم شبها
شبها شبهای دراز بدون تو
عطر صبح را میخواهم چه کار بدون تو
قلبم گریه میکند چشمهایم خسته
نمیتوانم بخوابم بیا مرا صدا کن
پنجره را بستم تا خواب به چشمانم بیاید
دیدم در خواب بختم
در جلوی چشمانم میسوزد
ستاره ام قهر کرده و رفته
همچو باد وزیده و رفته
بیدار شدم زمانی و دیدم
بقیه عمرم تباه شده
شبها شبهای دراز بدون تو
عطر صبح را میخواهم چه کار بدون تو
قلبم گریه میکند چشمهایم خسته
نمیتوانم بخوابم بیا مرا صدا کن
نیایید شبهای سیاه
من طاقت ندارم شبها
اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند.
نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از توليسدورم، خيلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.
تصوير تو آنجا روی ميز هست . تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست. اما تو کجايی؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصی . اين را ميدانم و چنانست که گويی در اين سکوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهايت را می شنوم و در اين ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می بينم.
شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايرانی است که اسير خان تاتار شده است.. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياری داد٬ در گوشه ای بنشين ٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم٬ ژرالدين من چارلی چاپلين هستم . وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيبای خفته در جنگل ٬قصه اژدهای بيدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پيرم می آمد٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .من در رويای دختر خفته ام . رويا می ديدم ژرالدين٬ رويا.......
رويای فردای تو ، رويای امروز تو، دختری می ديدم به روی صحنه٬ فرشته ای می ديدم به روی آسمان٬ که می رقصيد و می شنيدم تماشاگران را که می گفتند: " دختره را می بينی؟ اين دختر همان دلقک پيره .
زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ٬ که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی ازاینان بودم ژرالدین ٬ و در آن شبها ٬ در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ٬ به خواب میرفتی٬ و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربان قلبت را می شمردم، و از خود می پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟
............. تو مرا نمی شناسی ژرالدين . در آن شبهای دور٬ بس
نيمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايی ٬ آن تحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن ٬ اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند ٬ بپرس ٬ حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولی برای خريدن لباس بچه اش نداشت ٬ چک بکش و پنهانی توی جيب شوهرش بگذار . به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام ٬ فقط اين نوع خرجهای تو را٬ بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرجهای ديگرت بايد صورتحساب بفرستی .
همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند .و این را بدان که درخانواده چارلی ، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد .
جستجويی لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ٬ اگر بخواهی ٬ همه جا خواهی يافت.
اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم ٬ برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬ و همیشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ٬ سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد .
شاید روزی ٬ چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ٬ همیشه سقوط می کنند .
دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه ٬ این الماس بر گردن همه می درخشد .......
.......اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش ، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، این را می دانم.
به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار میزنم.
نوشته شده در چهارشنبه 20 خرداد1388ساعت
11:15 AM توسط ثنا| |
گلمه گاراننیخ گجلر
نوشته شده در سه شنبه 19 خرداد1388ساعت
5:24 PM توسط ثنا| |
نوشته شده در یکشنبه 17 خرداد1388ساعت
6:20 PM توسط ثنا| |
نوشته شده در شنبه 16 خرداد1388ساعت
4:28 PM توسط ثنا| |

