رزها همیشه عاشقند
((نرگس)) بود و خلوت و بهانه ی تو باز شب و اشک شمع و حرفهای تو برگها همه ریخته و من شکفته تموز که ره عشق میزند کف دستهای تو بنشین که مشق شب من چه پاپتی غزلیست تو رفته راهی و من به خیال گامهای تو تو در گمان که نخواهی مرا به درد کشیم منم دگر ننازم به سر شانه های تو چشمان مرا تو ز اشک شستی و بردی منم که آهوانه نشستم ز پی نافه ی تو تمام شب به نیاز سر بر آستین نهم مگر که رسد پیامی ز در خانه ی تو (به جانماز من ز بوی تو نشانه ایست ربوده مهر مرا قبله گاه خانه ی تو)* بریز می که ((نرگس)) اعتراف نمود به لکه لکه های غم یگانه ی تو * تضمینی از شعر((به سعی مروه عشق))از سرکار خانم پریناز سید موسوی 88/تیر/24 12:50 شب سه شنبه گریز و درد رفتم ! مرا ببخش و مگو او وفا نداشت راهی به جـــز گریـز برایم نمانده بود ! ایــن عشق آتشین پـــــر از درد بیامید در وادیِ جنــــونـــم کشانده بــــــــود <><><><><><> رفتم که داغ بوسه پرحسرت تو را با اشکهای دیده زلب شستشو دهم رفتم که ناتمام بمانم در این سرود رفتم که با نگفته به خود آبرودهم <><><><><><> رفتم! مگو ! مگو که چرا رفت! ننگ بود عشق مــــن و نیاز تـــو و سوز و ساز ما از پردۀ خموشی و ظلمت، چو نور صبح بیرون فتاده بــــــود به یکباره راز مـــا <><><><><><> رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم در لابلای دامـــــن شبرنگ زنـــــدگــی رفتم که در سیاهی یک گور بینشان فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی <><><><><><> من از دو چشم روشن و گریان گریختم از خندههای وحشی طوفان گریختم از بستر وصال به آغوش سردِهجر ازرده از ملامت وجدان گریختم <><><><><><> ای سینه ! در حرارت سوزان خود بسوز دیگر سراغ شعله آتش زمن مگیر ! میخواستم که شعله شوم سرکشی کنم مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر ! <><><><><><> روحی مُشوشم که شبی بیخبر ز خویش در دامن سکوت به تلخی گریستم! عشقی که تو را نثار ره کردم در سینه ی دیگری نخواهی یافت زآن بوسه که بر لبانت افشاندم سوزنده تر آذری نخواهی یافت در جستجوی تو و نگاه تو دیگر ندود نگاه بی تابم اندیشه آن دو چشم رویایی هرگز نبرد زدیدگان خوابم میروم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه ی خویش به خدا می برم از شهر شما دل شوریده و دیوانه ی خویش می برم تا که در آن نقطه ی دور شستشویش دهم از رنگ گناه شستشویش دهم از لکه عشق زین همه خواهش بیجا و تباه می برم تا ز تو دورش سازم زتو ای جلوه ی امید محال میبرم زنده به گورش سازم تا از این پس نکند یاد وصال بخدا غنچه ی شادی بودم دست عشق آمد و از شاخم چید شعله ی آه شدم صد افسوس که لبم باز بر آن لب نرسید... شعری فوق العاده زیبا از دوست بسیار خوبم(باران امید) آن زمان که طلوع من بود سر داد را با شمشیر جهالت بریدند زین سبب بود که دستان استوار من نازنین در دستان ظریف تو لرزیدند! آن زمان که طلوع من بود عشق را از دلها زدودند زین سبب بود که چشمان بی فریبم در چشمان زیبایت ناشیانه خزیدند آن زمان که طلوع من بود واژه عشق به افسانه ها پیوست زین سبب بود که نگاهم را از نگاهت بریدند آنانکه بین جنس آدم و هوا نرده آهنین گذاشتند خویش در خلوت،پرده حجاب دریدند آن زمان که طلوع من بود نافم را با کلمه مظلومیت بریدند حال که چشمان معصوم مرا می بینی می دانید که غزل خداحافظی دوستت دارم را برای من چه جاهلانه سرودند آنانکه با نام اهورامزدا عشق را در دلها کاشتند اکنون کجایند تا ببینند که فرزندان آدم و هوا در تب جدایی هم سوختند در دیاری که عشق افسانه شد و واژه دوستت دارم نا آشنا زآن سبب مردمانش متاع گزانبهای عشق را به اولین خریدارش فروختند آنان که داشتند کین مردمان این دیار در دل عشق و امید را بی بهاء از آنان گرفتند و شرم حضور را به آنان فروختند نازنینم حال دانی فرق من و تو در چیست؟! دهان مرا برای بیان عشق و دوستت دارم دوختند. از دوست خوبم که این شعرو برام فرستاد ممنونم دلو از دنیا بریدم این همه سختی کشیدم امان از دست تو ای وای ببین به کجا رسیدم یه روز و یه روزگاری همه عشق من این بود بشم همون که تو میخوای فرصتم ندادی ای واااای یه روز میشه تنها بمونی اون وقته قدرمو بدونی اما اون روز خیلی دیره کاش میشد اینو بدونی بدونی هیشکی تمیتونه مثل من عاشقت بمونه آخه تنهایی خیلی سخته اینو دلت نمیدونه دیگه نمیخوام من دستاتو دیگه نمیخوام من اشکاتو دیگه از قلبم تو رفتی تو رفتی عزیزم دیگه نمیخوام عاشق باشم دیگه نمنیخوام صادق باشم دیگه از قلبم تو رفتی تو رفتی تو رفتی عزیزم ای وااااای
هر نفس چکدیم هدر گئتدی، او ساعت سنسیز
سنین اول جلب ائلهین وصلینه آند ایچدیم اینان
هجرینه یاندی کؤنول، یوخ داها طاقت سنسیز
اؤزگه بیر یاری نئجه آختاریم ای نازلی صنم
بیلیرم سندهدی دل، یوخ یارا حاجت سنسیز
سن منیم قلبیمه حاکیم، سنه قول اولدو کؤنول
سن عزیزسن من اوجوز بیر هئچم، آفت سنسیز
سن "نیظامی"دن اگر آرخایین اولساندا گولوم
گئجه گوندوز آراییب اولمادی راحت سنسیز
نوشته شده در شنبه 27 تیر1388ساعت
5:56 PM توسط ثنا| |
نوشته شده در سه شنبه 23 تیر1388ساعت
4:10 PM توسط ثنا| |
نوشته شده در دوشنبه 22 تیر1388ساعت
4:31 PM توسط ثنا| |
نوشته شده در سه شنبه 16 تیر1388ساعت
4:32 PM توسط ثنا| |
هرگئجهم اولدو سحر غصه فلاکت سنسیز
نوشته شده در پنجشنبه 11 تیر1388ساعت
8:25 PM توسط ثنا| |
نوشته شده در پنجشنبه 11 تیر1388ساعت
8:18 PM توسط ثنا| |


