رزها همیشه عاشقند
پک پک. پک عمیق میزنم نه به سیگار نه به پیپ به نفسهایت نمی دانی چه لذتی دارد پک زدن به نفسهایت گرمای نفس داغت در لا به لای تن ظریف من ذوب میشود در این هوای کرخ من ملول از درد به یاد تو می نویسم به خشکی ته مانده ی چای دیشب به نگاه لحظه های پوسیده 10:45 30 مرداد قول میدهم سهم توست... در قاب شکسته ی عکست می بویم از لبهایت می بوسم از گردنت مثل 30 اردیبهشت خود بهشت بهشت دو نفره شیرین ترسیده لرزان خنده. نگاه .تلاقی کشت افکار مرا موهایم دور انگشتانم پیچیده اند مثل چهارشنبه ناخن بلند. دستان سرد پشت آیینه تصویرمعکوس تکیه داده به جسم شیشه ای چشمان بسته و پشت پلکم خیال مبهوت تو رنگین کمان خواهم شد پاهایم بر شانه هایت به آفتاب میرسم پیچش موهای سیاهم دور آفتاب رنگین کمان میسازد و تو مثل 3 ماه پیش نظاره ام میکنی همین همین اندک هم سهم توست. 2 ظهر 30 مرداد جمعه ((شاعر:خودم)) ((کشور آخرین ها)) نوشته ی پل استر نویسنده ی آمریکایی هست که به نظر من از ناب ترین رمانهای جهان هست . رمانی پست مدرن با دیدگاهی نو. همیشه پل استر بر این باور بوده که زندگی از رویداد نشات گرقته و چیزی جز تصادف نیست ولی این تصادفات بسیار جالب توجه اند.داستان دختریست به نام (آنا بلوم) که در پی یافتن برادرش که ناپدید شده است به شهری مصیبت زده می آید و حوادثی که اتفاق می افتد. در این کتاب نویسنده به گونه ای پنهان از تمام اصول پست مدرنیسم به دفاع برخواسته و تک تک اونا رو توی نوشته اش به کار برده.که بعضی از قسمتای کتاب که دقیقا منطبق بر اصول این مکتب هست رو براتون مینویسم: نوشته بود وقتی در خیابان راه میروی باید مراقب قدمهایت باشی وگرنه حتما می افتی چشمهایت را باید مدام باز نگه داری و بالا پایین جلو و پشتت را بپایی و مراقب آدمها و پیش آمد های غیر منتظره باشی تصادف با دیگران میتواند مرگبار باشد دو نفر تصادفا به هم میخورند و بعد با مشت به جان هم می افتند....(ص 16 کتاب)شک اندیشی از اصول این مکتب است که در این قسمت از کتاب به وضوح دیده میشود. ممکن است تصور کنی دیر یا زود همه چیز به پایان میرسد و هیچ چیز تازه ای ساخته نمیشود آدمها میمیرند و بچه ها از متولد شدن سر باز میزنند در طول سالهایی که در اینجا گذرانده ام نمیتوانم دیدن یک بچه ی تازه به دنیا آمده را به یاد بیاورم با این حال همیشه آدم های تازه جای آنهایی را که ناپدید شده اند را میگیرند...(ص17 کتاب)این بند از کتاب بیانگر انکار واقعیت است که از اصول اولیه پست مدرنیسم یا فرا نو گرایی است. و در قسمتی از کتاب هست که ایزابلی زنی مسن شوهرش را کشته و بعد که آنای جوان شخصیت اصلی داستان جسد فردیناند شوهر ایزابل را به آن صورت میبیند((چشمانش از حدقه خارج شده زبان از دهنش بیرون زده و خون در اطراف بینی اش خشکیده بود... ))و ایزابل را صدا میزند ایزابل بی هیچ احساسی وانمود میکند که از قضیه بی خبر است((تا چند لحظه بی آنکه هیچ احساسی نشان دهد تنها به آن خیره شد سپس ناگهان بی هیچ حرکت یا صدایی شروع به گریه کرد گویی اشکها خود به خود روی گونه هایش سر میخوردند...))و چون فردیناند علاقه و مهارت خاصی در ساختن کشتی ها مینیاتوری داشته است((طی ماه هایی که آنجا زندگی میکردم کشتی های فردیناند به تدریج کوچک و کوچکتر میشد گونه ای که در شیشه های عطر جای میگرفتند و کار از بطری های ویسکی و شربت گذشته بود به طوری که سر انجام کشتی هایی به ابعاد تقریبا میکروسکوپی می ساخت ...)) وانمود کردند که او ناخدای کشتی است و زمین اقیانوس و او را از پشت بام به پایین پرت کردند(( و وقتی سرانجام به پا خاستیم و به دنیای درهم و برهم پایین نگاه کردم از دیدن اقیانوسی شگفت زده شدم همچون باریکه ای آبی خاکستری بود...))یا درجایی گویی وانمود کردند که فردیناند یک پرنده است((ایزابل اصرار کرد باید صاف بایستد و الا به هدفی که داریم نمیرسیم ما باید این توهم را ایجاد کنیم که فردیناند یک پرنده است اما پرنده ها سینه خیز نمیروندبلکه با جسارت در حالیکه سر را رو به بالا گرفته اند خود را به لبه ی پرتگاه میرسانند با این منطق نمیشد درافتاد از این رو تا چند دقیقه با جسد بی حرکت فردیناند کشتی گرفتیم و آنقدر آنرا هل دادیم و کشیدیم تا به گونه ی لرزانی سرپا ایستاد باید بگویم کمدی کوچک و مهیبی بود)) (صفحه های 60 تا 67 کتاب) که همه اینها به یک اصل فرا نو گرایی یا همان پست مدرنیسم بر میگردد و آن اینست که زندگی یک انسان یک وانمودگر به جای واقعیت است از این روست که غیر واقعی است. و قسمتهای دیگری از کتاب : ناگهان زنی در برابرم ظاهر شد و در حالی که لبخندی به لب داشت سر خم کرد و به من خیره شد تقریبا سی و هشت یا چهل ساله بود موهای تیره رنگ و تاب دار و چشمان درشت سبز داشت علی رغم بدحالی اورا زیبا یافتم شاید زیبا ترین زنی بود که از هنگام ورود به شهر دیدم. گفت:خیلی درد میکشی؟ جواب دادم:لزومی ندارد از این بابت لبخند بزنی من حوصله ی لبخند ندارم ... گفت: از اینکه زنده مانی خوشحالم... و باری ویکتوریا (همان زن زیبا) گفت:وقتی از پنجره بیرون پریدی آنها تو را یافتند با حالت دفاعی گفتم: من قصد خودکشی ندارم بهتر است از این فکرها نکنی. ویکتوریا گفت:پرنده ها از پنجره نمیپرند و وقتی هم که می پرند اول پنجره را باز میکنند.(ص 122 و 123 کتاب) (به نظر من جمله ی فوق العاده قشنگیه) گفتم :من میل ندارم چون باردار هستم با من همچون فلج ها رفتار کنی... اگر اینقدر نگران هستی چرا وقتی میخواهم به خیابان بروم کفشهایت را به من نمیدهی؟ - سام گفت:برای اینکه برایت خیلی بزرنگند دیر یا زود زمین میخوری و نقش زمین میشوی. -چه کنم که پاهایم کوچک اند؟ این طوری به دنیا آمده ام -تو پاهای قشنگی داری آنا پنجه های پایت زیبا ترین اند من این پاها را میپرستم و زمینی را که بر آن قدم میگذاری می بوسم برای همین است که باید از آنها مواظبت کرد باید مطمئن باشیم بلایی سرشان نمی آید. خیلی قسمتای قشنگ دیگه هم داشت که به دلیل طولانی نشدن پست از نوشتن صرف نظر کردم. این مطلب فقط یک دیدگاه بود نه نقد از همه ی دوستان ادیبم که در این زمینه اطلاعاتی دارند خواهشمندم به بهبود این مطلب کمک کنند. ای دخترک ای... با تو ام دخترک عجالتا دل ببند بی خیال قدغن بی پروا تر از تابلوی بی قاب بدزد چشم با چشم بدوز لب با لب تو یعنی اوج زن کار تو دل بردن از من من انتظار سیگار و تو عشوه ی فندک بکن انشا از من دل ریختن در اخر مرداد ماه ای دخترک راستی تو را بگویمت رد پای لبت در گردن سرخ تر می شود می دانم گلی می روید در گردن ای دخترک... لحظه ای با من باش لحظه ای با من باش لحظه ای با من باش لحظه ای در این شهر زیر باران یا زیر ماه زیر نگاه هزاران مردمان فقط لحظه ای با من باش لحظه ای با من برقص بی هیچ وحشت و ترس زیر شب تاب زیر مهتاب لحظه ای با من بچرخ لحظه ای با من برقص لحظه ای با من بخند با هم بودن را بخند زیر ایوان زیر چکه چکه های اب لحظه ای گوش کن مرا جیر جیر ،جیر جیرک ها بین تپش گل ها لحظه ای بو کن مرا بوی یاس باغچه ها بوی سبز خاطره ها لحظه ای با من باش لحظه ای با من بگو سرنوشت خوب جاهلان سرنوشت شوم عاشقان تیغ تیز عاشق کشان لحظه ای با من باش لحظه هایم همه تقدیم تو باد لحظه ای مثل یه عکس لحظه ای با من باش در هوایت بی قرارم روز و شب سر ز پایت بر ندارم روز و شب روز و شب را همچو خود مجنون کنم روز و شب را کی گذارم روز و شب؟ جان و دل از عاشقان می خواستند جان و دل را می سپارم روز و شب تا که عشقت مطربی آغاز کرد گاه چنگم گاه تارم روز و شب می زنی تو زخمه و بر می رود تا به گردون زیر و زارم روز و شب ای مهار عاشقان در دست تو در میان این قطارم روز و شب می کشم مستانه بارت بی خبر همچو اشتر زیر بارم روز و شب جان روز و جان شب ای جان تو انتظارم انتظارم روز و شب زآن شبی که وعده کردی روز وصل روز و شب را می شمارم روز و شب ((مولانا)) پایان فقط یک خیال است مقصدی که برای خود می تراشی تا بتوانی به رفتن ادامه دهی اما زما نی می رسد که درمی یابی هرگز به آن نمی رسی ممکن است به ناچار توقف کنی اما توقف به این مفهوم نیست که به آخر رسیده ای.... نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سودای جامی بی زوال پرسه ای آغاز کردیم در خیال دل به یاد آورد ایام وصال از جدایی یک دو سالی میگذشت یک دو سال از عمر رفت و برنگشت دل به یاد آورد اولین بار را خاطرات اولین دیدار را آن نظر بازی آن اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را همچو رازی مبهم و سربسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود آمد و هم آشیان شد بامن او هم نشین و همزبان شد با من او خسته جان بودم که جان شد با من او نا توان بود و توان شد با من او دامنش شد خوابگاه خستگی اینچنین آغاز شد دلبستگی وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد به سر مست او بودم زدنیا بی خبر دم به دم این عشق میشد بیشتر آمد و در خلوتم دمساز شد گفت و گو ها بین ما آغاز شد گفتمش در عشق پابرجاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل گر تو زورق بان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل دل ز عشق روی تو حیران شده درپی عشق تو سرگردان شده گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست میدارم بدان شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی مخمور خمارم بدان با تو شادی میشود غمهای من با تو زیبا میشود فردای من گفتمش عشقت به دل افزون شده دل ز جادوی رخت افسون شده جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیباییت مجنون شده بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش در سرم جز عشق او سودا نبود بهر کس جز او در این دل جا نبود دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود خوبی او شهره ی آفاق بود در نجابت در نکویی طاق بود روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون و عاشق کم نبود بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود با من دیوانه پیمان ساده بست ساده ام آن عهد و پیمان را شکست بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست آن کبوتر عاقبت از بند رست رفت و با دلدار دیگر عهد بست با که گویم او که همخون من است خصم جان و تشنه ی خون من است بخت بد بین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول آن رحمت نشد آن طلا حاصل به این قیمت نشد عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست با چنین تقدیر بد تبدیر نیست از غمش با دود و دم همدم شدم باده نوش غصه ی او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم کم شدم آخر آتش زد دل دیوانه را سوخت بی پروا پر پروانه را عشق من عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر خاطراتم را بیرون کن ز سر دیشب از کف رفت فردا را نگر آخر این یکباراز من بشنو پند بر من و بر روزگارم دل نبند عاشقی را دیر فهمیدی چه سود عشق دیرین گسسته تار و پود گر چه آب رفته باز آید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود بعد از این هم آشیانت هر کس است باش با او یاد تو ما را بس است... شاعر(؟) بگرديد ، بگرديد ، درين خانه بگرديد يکي مرغ چمن بود که جفت دل من بود يکي ساقي مست است پس پرده نشسته ست يکي لذت مستي ست ، نهان زير لب کيست ؟ يکي مرغ غريب است که باغ دل من خورد نسيم نفس دوست به من خورد و چه خوشبوست نوايي نشنيده ست که از خويش رميده ست سرشکي که بر آن خاک فشانديم بن تاک چه شيرين و چه خوشبوست ، کجا خوابگه اوست ؟ بر آن عشق بخنديد که عشقش نپسنديد درين کنج غم آباد نشانش نتوان ديد کليد در اميد اگر هست شماييد رخ از سايه نهفته ست ، به افسون که خفته ست ؟ تن او به تنم خورد ، مرا برد ، مرا برد شاعر(ه.الف.سایه) ای قلم سوزلرینده اثر یوخ *** ای قلم حرفهایت بی اثر است ای قلم سوزلرینده اثر یوخ *** ای قلم حرفهایت بی اثر است آشینا دن منه بیر خبر یوخ *** از آشنایم بی خبر هستم گلدی بو جومعه ده گشدی آللاه *** خدایا بازهم این جمعه آمد و گذشت گلدی بو جومعه ده گشدی آللاه *** خدایا بازهم این جمعه آمد و گذشت فاطیمه یوسیفیننن خبر یوخ *** ای فاطمه از یوسفت خبری نیست یاندی پروانلر شمعی سولدی *** پروانه ها در فروغ شمع سوختند و شمع خاموش شد آییریلیخ دان اوره قانه دوندی *** از جدایی دل خون شد یاندی پروانلر شمعی سولدی *** پروانه ها در فروغ شمع سوختند و شمع خاموش شد آییریلیخ دان اوره قانه دوندی *** از جدایی دل خون شد شانیده روتبه ده بی بدلسن *** در شان و رتبه بی بدیل هستی هر گوزلدن آغا سن گوزلسن *** و از هر زیبا رویی زیباتری کیم دییر آییریلیخ درده سالماز *** چه کسی میگوید که جدایی با درد و رنج همراه نیست؟ عاشیقین صبرینی الدن آلماز *** و صبر عاشق را لبریز نمیکند ای گوزوم یوللارا باخ داریخما *** ای چشمهای من به راهها نگاه کنید و دلتنگی نکنید گون همیشه بولوت آتدا قالماز ***که آفتاب همیشه پشت ابر نمیماند شانیده روتبه ده بی بدلسن *** در شان و رتبه بی بدیل هستی هر گوزلدن آغا سن گوزلسن *** و از هر زیبا رویی زیباتری غونچه گوللرنه اندازه سولسون ***غنچه و گل چه قدر پژمرده شوند قلبیر گویما قانیوا دولسون ***نگذار که دلها در غمت خون شوند گلدی بو جومعه ده گلمدین سن ***این جمعه هم گذشت و تو نیامدی کیم ساییر جومعه ی دیگر السون***چه کسی جمعه های دیگر را خواهد شمرد؟ بو جهاندا هره بیر پیشه ده دی ***در این جهان هر کس به پیشه ای مشغول است هره بیر فیکریده اندیشده دی ***و هرکس در فکر و اندیشه ایست آغا گوزوموز مرقد شش گوشه ده دی***آقا چشمهایمان را به مرقد شش گوشه دوخته ایم گوزوموز مرقد شش گوشه ده دی *** چشمهایمان را به مرقد شش گوشه دوخته ایم گویما بوقلبی لری داغلی قالا ***نگذار این داغ بر قلب ما بماند کربلا یوللارینی باغلی قالا ***و راه کربلا بسته بماند ای صفایی هله دوز فراقه *** ای صفایی مکه همچنان بر فراق صبر کن یول سالاخ بیزده بیرده عراقه ***تا زمانی که ما هم بار دگر راهی عراق شویم قلبیلر غوصه دن داغلی گالدی***قلبها از غصه داغدار مانده یا ایمام زمان گل اماندی ***ای امام زمان بیا که امن و امان است یا ایمام زمان گل اماندی ***ای امام زمان بیا که امن و امان است روز و شب با شوق نگاهت گل نرگس منتظر هستم سر راهت گل نرگس ای تمام روح هستی ای شکوه حق پرستی از خدا چیزی نخواهم هر چه خواهم تو هستی روز و شب با شوق نگاهت گل نرگس منتظر هستم سر راهت گل نرگس تردید... دلم میترسه از تردید یه عمره بی وفایی دید به حال هرکی غم خورده یه جورایی بهش خندید تو میگی که پشیمونی کنارم دیگه می مونی قبولش سخته باور کن خبر دارم نمی مونی اگه باور کنم روزی فقط با من تو می مونی تموم هستی مو می دم خودتم اینو می دونی خدا میدونه از کارات خبر داره از اون حرفات اگرچه من یه چیزایی خودم میخونم از چشمات تو امروز اومدی پیشم میخوای عشقم بشی بازم برو دست از سرم بردار بدون دیگه نمی بازم چه قدر گفتی دوست دارم قبولش سخته میدونم برای باور عشقت کمی مهلت بده جونم کمی مهلت بده جونم اگه باور کنم روزی فقط با من تو می مونی تموم هستی مو می دم خودتم اینو می دونی خدا میدونه از کارات خبر داره از اون حرفات اگرچه من یه چیزایی خودم میخونم از چشمات گیرم بازم بیایی از عاشقی بخونی گیرم تا دنیا دنیاست بخوای پیشم بمونی روز غمم نبودی خوشیت با دیگرون بود منو به کی فروختی اون از ما بهترون بود گیرم بازم بیایی از عاشقی بخونی گیرم تا دنیا دنیاست بخوای پیشم بمونی روز غمم نبودی خوشیت با دیگرون بود منو به کی فروختی اون از ما بهترون بود میای بیا ولی حیف حیف دیگه خیلی دیره حالا که خاطراتت یکی یکی میمیره کی گفته بود که تنهام وقتی تورو ندارم بازم میگم بدونی منم خدایی دارم برگشتی اما انگار تو باختی توی بازی غرورتم شکستن به چیت داری می نازی برگشتی اما انگار تو باختی توی بازی غرورتم شکستن به چیت داری می نازی
امروز تونستم از اینترنت فصل اول کتاب ((زهیر)) نوشته ی پائولوکویلو رو دانلود کنم که فقط فصل اولش بود اگه کسی تونست همه ی کتابو دانلود کنه لطف کنه واسه منم میل کنه. کتاب فوق العاده اییه. قسمتایی از کتاب: خورخه لوییس بورخس مفهوم زهیر را متعلق به سنت اسلامی میداند و حدس میزند در آغاز سده ی هیجدهم مطرح شده باشد. زهیر د ر زبان عربی یعنی بیش از حد تابناک مرئی و حاضر چیزی که نمیتوان حضورش را نادیده گرفت. چیزی یا کسی که وقتی برای اولین بار با آن ارتباط پیدا میکنیم کم کم فکر ما را اشغال میکند تا جایی که نمیتوانیم به چیز دیگری فکر کنیم این حالت را میتوان سلامت دانست یا جنون. فرهنگ نامه ی پدیده های خارق العاده فوبور سن پر 1953 در یک مهمانی فارغ از فشار کار دوباره همدیگر را میبینیم موفق می شوم همان شب او را اغوا کنم .عاشق شده ام اما او فکر میکند تمام ماجرا حاصل مصرف مواد بوده. به او تلفن میزنم همیشه میگوید گرفتارم. هرچه بیشتر مرا پس میزند بیشتر به او علاقه مند میشوم ..... سه روز تمام از دنیا دور میمانیم به دریا نگاه میکنیم برایش آشپزی میکنم او از ماجراهای کارش می گوید و کم کم عاشق من میشود... تنها همین یکبار (قیصر امین پور)
درین خانه غريبند ، غريبانه بگرديد
جهان لانه ي او نيست پي لانه بگرديد
قدح پيش فرستاد که مستانه بگرديد
ازين دست بدان دست چو پيمانه بگرديد
به دامش نتوان يافت ، پي دانه بگرديد
همين جاست ، همين جاست ، همه خانه بگرديد
به غوغاش مخوانيد ، خموشانه بگرديد
در اين جوش شراب است ، به خمخانه بگرديد
پي آن گل پر نوش چو پروانه بگرديد
در اين حلقه ي زنجير چو ديوانه بگرديد
اگر طالب گنجيد به ويرانه بگرديد
درين قفل کهن سنگ چو دندانه بگرديد
به خوابش نتوان ديد ، به افسانه بگرديد
گرم باز نياورد ، به شکرانه بگرديد
در یک کلام کوچک
در تو
خلاصه کرده ام
ای کاش میشد یکبار
تکرار میشدی
تکرار....
نوشته شده در جمعه 30 مرداد1388ساعت
9:7 PM توسط ثنا| |
نوشته شده در پنجشنبه 29 مرداد1388ساعت
5:26 PM توسط ثنا| |
نوشته شده در سه شنبه 27 مرداد1388ساعت
5:18 PM توسط ثنا| |
نوشته شده در یکشنبه 25 مرداد1388ساعت
1:0 PM توسط ثنا| |
نوشته شده در جمعه 23 مرداد1388ساعت
10:8 PM توسط ثنا| |
نوشته شده در چهارشنبه 21 مرداد1388ساعت
4:15 PM توسط ثنا| |
نوشته شده در شنبه 17 مرداد1388ساعت
7:8 PM توسط ثنا| |
نوشته شده در پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت
3:40 PM توسط ثنا| |
نوشته شده در چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت
1:7 PM توسط ثنا| |
نوشته شده در شنبه 10 مرداد1388ساعت
1:9 AM توسط ثنا| |
امشب تمام حوصله ام را
نوشته شده در سه شنبه 6 مرداد1388ساعت
3:26 PM توسط ثنا| |


