رزها همیشه عاشقند
سلام به همه ی کسانی که در این یک سال وبلاگمو خوندن و ممنون از همه ی یارانی که مرا در این مدت همراهی کردند. اگر در این پستم از شعر و ادبیات ننوشتم برای این بود که این آخرین پستم هست . قصد دارم به مدت یکسال وبلاگم را تعطیل کنم هرچند دوری از شما مهربانان بسیار سخت است. با تمام دلتنگی ام برای دوستان شعری تقدیمتان: · ديوانگي هاي من ميروم شايد كمي حال شما بهتر شود از چه ميترسي برو ديوانگيهاي مرا ميروم ديگر نميخواهم براي هيچ كس بايد اين بازندهي هر بار – جان عاشقم – ماندنم بيهوده است امكان ندارد هيچ وقت خداحافظ... کبریت زدم تو برای این روشنایی محدود گریستی سراپا در باد ایستادم من فقط یک نفرم اما اکنون هزاران پرنده را در باد به یغما میبرند از مهتاب که به خانه بازگردم آهنها زنگ خورده اند شاعران نشانه ی باد را گم کرده اند زنبوران عسل را فراموش کرده اند افق بی روشنایی در دستان تو نازنین جان می بازند من گل سرخ بودم که سراسر مهتاب را شکستم راه برای شاعران سالخورده هموار بود من شاعر جوان مردمکان چشمانم را رها میکردم که شهر را از دور ببینم دیده بودم تصویری از عشق ندارم شب به خیر... ((احمد رضا احمدی)) برای شنیدن فایل صوتی این نوشته لینک زیر را در آدرس بار کپی کنید. http://www.poetry.ir/archives/ahmadi-1.mp3 نان من را از من بگیر اگر میخواهی هوا را ازمن بگیر اما خنده هایت را نه بخند بر شب بر روز بر ماه بخند بر پیچاپیچ خیابانهای جزیره به این پسر بچه که دوستت دارد اما اما آنگاه که چشم میگشایم و می بندم آنگاه که چشم میگشایم و می بندم آنگاه که پاهایم میروند و باز میگردند نان را هوا را روشنی را بهار را از من بگیر اما خنده ات را هرگز تا چشم از دنیا نبندم ((پابلو نرودا)) و آنسان که زنی به یاد سفیدی کراک شوهرش و به یاد تلخی اشک کودکش پشت چادر سیاه حجب مشت زیبای خود گسترده در انتظار سکه ی سیاه انگشتان نامحرم و زانوان کم طاقتش بر سنگفرش سرد خیابان تا انتهای صبح روشن و پنج سکه ی سیاه در ابتدای شب سرد ترمز یک ماشین مست آنسوی خیابان نگاه معصوم زن بوی نان می آید سیاهی چادر را باد برد و خدا همانجا بود... ((شاعر:خودم)) امشب اعتراف میکنم اعترافی سرخ اعترافی سبز اصلا هر رنگی که تو نقاشی کنی اعترافی نارنجی اعتراف میکنم به غم تنهاییی خویش به غم ویرانی تو من نه سنگ هستم نه سنگدل باور کن.اگر رفتم اگر گریختم راهی جز این نداشتم. باور کن ویرانم ویرانم یر سر تنهایی خویش لرزانم بر روی صدایم دوام ندارم مثل اشکهایم ولی زود به زود می لغزم جاری میشوم می افتم و آرام آرام در خودم ذوب میشوم و محو می شوم. من توان نوشتن دارم ولی توان دوختن چشم بر چشمانت ندارم توان سخن گفتن ندارم می فهمم دوس داشتن را هم با جسمت هم بی جسمت روحت پیش من است خودت را آزار نده امشب مثل آنروز نیستی نه اینکه دیگر در گرمای آغوشت غرق نیستم مثل آنروز چشمانت فروغ ندارد ولی من با همین وجود تو جان می گیرم باور کن به چشمانم نگاه کن از این سیاهی کیست که این چنین عاشق به تو می نگرد این مردمک سیاه دارد برق میزند میبینی داغ است گلویم فشاردارد بغض دارد لرزه دارد بغضی که لبهای تو را می خواند بر خطوط ممتد دستانم. من قدر تو عاشق نیستم ولی دوستت دارم اندازه ی تعداد لبخند هایی که به لبانم نشاندی نگو کفر میگویم نگو اگر حرفهایت بی پاسخ مانده یارای سخن ندارم همین. قسم به روزهای تلخی که با هم داشتیم قسم به روزهای خوش با هم بودنمانمان قسم به انگشتان بهم گره خورده ی مان قسم به آغوش گرمت با تو می مانم با تو می مانم تا شبهای خاکستری تا روزهای امید با تو می مانم تا شب وصل در انتظارت در عین خواستن گاه خنده ام میگیرد از این انتظار انتظار برای کسی که در وجودم ریشه دوانده برای کسی که در وجودم ارغوانی شده و سایه لبانش بردستانم سبز میشود هر روز پیچکی می روید پیچکی که به دور تنش می پیچد و عاشقم میماند و در بند نگاه وجودم. همین. امشب می رقصم با تو میرقصم برای تو تنها برای تو می رقصم ولی با لباسی تیره تیره و تنگ همچو دیوارهای سنگی در انتهای باغ زیر نور ماه با بغض میرقصم نگاهم با تو میرقصد تنم با ماه انگشتانت بر تنم میلغزد سر میخورد همچو اشک بر گونه ها ی من و خنده بر لبهای تو عشق از چشمانت جاری میشود به زیر پاهایم و من نا امید در انتهای شب به امید صبح با حسرت به دیوانگی نگاه انگشتت بر گردنم به هم آوازی گیسوان بلندم با باد به زوال عشق در برخورد با ظریف تنم مینگرم ولی دیگر نه عشق نه هوس نه شهوت بربلندای بازوانم نمی وزد ملولم ملول از عاشقی تو از بی تفاوتی من... 02:04 ظهر یکشنبه ((شاعر:خودم)) *آنقدر ملولیم که تولد یکساله شدن رزهای عاشق را هم فقط به یاد فراموشی سپردیم... با من بگو تا کیستی! مهری؟بگو! ماهی؟ بگو! خوابی؟ خیالی؟ چیستی؟ اشکی؟ بگو! آهی؟ بگو! راندم چو از مهرت سخن گفتی: بسوز و دم مزن دیگر بگو از جان من جانا چه می خواهی؟بگو! گیرم نمیگیری دگر ز آشفته ی عشقت خبر بر حال من گاهی نگر ! با من سخن گاهی بگو! ای گل پی هر خس مرو! در خلوت هر کس مرو گویی: که دانم پس مرو! گر آگه از راهی بگو! غمخوار دل ای مه نه ای از درد من آگه نه ای ولله نه ای بالله نه ای از دردم آگاهی؟ بگو! زین بیش آزارم مکن! پیش همه خوارم مکن! خوارم مکن! زارم مکن! گر زان که بدخواهی بگو! بر خلوت من سرزده یک ره درآ ساغر زده آخر نگویی سرزده از من چه کوتاهی؟ بگو! من عاشق تنهایی ام سرگشته ی شیدایی ام دیوانه ی رسوایی ام تو هر چه می خواهی بگو! ایندی سنسیز منه برپادی قیامت گئجه لر
ميگذارم با خيالت روزگارم سر شود
آنچنان فرياد كن تا گوش عالم كر شود
حالت غمگين چشمانم ملالآور شود
تا به كي بازيچه اين دست بازيگر شود
اين منِ ديرينِ من يك آدم ديگر شود
شيرين خسروي
نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388ساعت
1:26 AM توسط ثنا| |
نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388ساعت
3:18 PM توسط ثنا| |
نوشته شده در دوشنبه 16 شهریور1388ساعت
6:18 AM توسط ثنا| |
نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388ساعت
6:16 AM توسط ثنا| |
نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت
2:6 PM توسط ثنا| |
نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت
12:0 PM توسط ثنا| |
نوشته شده در جمعه 6 شهریور1388ساعت
6:57 PM توسط ثنا| |
ایلمیشدیم صنما وصلووا عادت گئجه لر
نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور1388ساعت
4:21 PM توسط ثنا| |


